۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

آهای،آهای
نور،نور
سبد بیاورید
پر از خالی گرچه
سبد بیاورید
نور می پاشند اینجا
با هشت سبد بیایید
به هشت همسایه آنطرف تر هم بگویید
بیایید.....
حراج نور است

۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

مرا زنبوری گزیده است گزیدنی!!

مثلا خیر سرمون رفته بودیم گردش.....
گفتم به من نمیاد زیادی خوش بگذرونما!
مثل اوندفعه که رفته بودیم کاشان و من تمام مدت درگیر تسکین درد لپ باد کرده م بودم(که حاصل جراحی دندون عقلم بود!!)
امروزم رفته بودیم امامزاده داوود(حالا بماند که صبح تقریبا نصف تهرانو گشتیم و همش به بن بست برخوردیم!!) همون اولش که رسیدیم،خسته و کوفته مشغول حمل وسایل پیک نیک! بودیم. منم زیراندازو گرفته بودم دستم،یهو تصمیم گرفتم برا پخش نیرو و راحتی، زیرانداز نامبرده رو بغل کنم! تا اقدام کردم زنبورای حرم امازاده داوود(که فک کنم معادل همون کبوتر های حرم های دیگه ست!!) هم اقدام کرد،و من ناباورانه دردی رو تا ته اعماق وجودم حس کردم.
تا حالا تجربه زنبور گزیدگی نداشتم دعا می کنم شما هم نداشته باشین چون بد دردیه!!!
خلاصه هنوزم با گذشت ساعتها محل حادثه درد شدیدی داره(یه چیزی تو مایه های همون درد دندون عقلم!!)
این بود ماجری من و درد دندون و درد دست راست وباقی قضایا که بماند!!

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

سلاممممممممممم!!!

یعنی اولشه؟

اول اولش؟

یعنی داره شروع میشه؟

همیشه اول اول هرکاری آدمو یه جوری میکنه!!

احساس میکنی باید یه جوری باشی...یه جور خاص...یه جوری که هیشکی تا حالا نبوده!!

به یاد خدا شروع میکنی که بازم مثل همیشه همراهت باشه تا غرق خودت نباشی

ولی انگار نمیشه..تا وقتی آدمی، تا وقتی بین این همه اتفاقای نیفتادنی هستی، نمیشه!

بعد یه مدت میوفتی تو روزمرگی و حسابی توش دست و پا میزنی...

ولی هیچ وقت موقع شروع نا امید نمیشی....

این دفعه شروع میکنم نه با فکر اینکه قراره چی بشه؟!!

بلکه با فکر اینکه من میخوام چه جوری باشه!


پس فعلا بریم سراغ اولش و بازم خود خودش!!

گفتی بی تکلف سلام کردن بهتر از با بهانه سلام کردن است و من دلم بی بهانه بهانه سلام کردنت را می گیرد:خدایا سلام